غر می زنم
گله می کنم ازت
خودمو برات لوس می کنم
نازتو می کشم
سرت داد می زنم
اخرش هم می بوسمت و آشتی می کنم باهات.
ولی تو خیلی دور از من ایستادی
مثل موقعی که من دور بودم واسه تو.
و این وسط صدای بقیه که تورو محکوم می کنن به خیلی بچه بودن!!!! و صدای باورم که قبول نداره حرفاشونو.
حیف وقتی می رسم بهت سنگ می شم طوری که این همه صدا رو از نگاهم نمی تونی بخونی.
نمی دونم ته این قصه کجاست..........
(شاید دوستام دعوام کنن که چرا همچین پستی گذاشتم ولی نتونستم این دفعه صدامو حبس کنم احساس خفگی می کردم گاهی اوقات هیچ کاری نکردن سخت ترین کار دنیاست.........)
تردید رو بگذارم کنار
بسه این همه ترس و دودلی
یه کاری بکن قبل از اینکه خیلی دیر بشه
زود باش
.....
با همه ی دوستای خوبی هستم که اینجا سر میزنن..
ا
امامزاده داوود
یک روز خوب با چند تا دوست دوست داشتنی و تقریبا جدید!!!