تبليغاتX
من.تو.او......و......
به تو چه که کی چی کار میکنه؟؟؟
خونه نبودم که موبایلم زنگ زد:

ــ مهسا چطوری؟

ــ خوبم تو چطوری؟ خبری ازت نیست...

ــ ببین زنگ زدم بهت بگم که اون قضیه ی منو یادته؟

ــ آره یادمه.چی شده؟نگرانم می کنی...

ــ هیچی نگران نباش.ولی من الان زیر تیغم یه جورایی.به همه گفتم تموم شده ولی..

ــ خوب بگو چی شده بچه؟

ــ الان نمی شه.ببینمت برات می گم.ولی تو نگران نباش.

ــ مگه میشه آخه؟من جای خواهر نداشتتم خره.مواظب خودت باش پس...

ــ حتما.می زنگم بهت...

 بعد مدتها دلم گرفت.مدتها بود اشک نریخته بودم.ولی یهو یه قطره اشک تو چشمم جمع شد.چرا؟

آخه چرا وقتی از یه نفر خوشش اومده باید حساب هزار نفر دیگه رو بکنه که نکنه یه موقع به کسی بر بخوره؟

شایدم من خیلی راحت فکر می کنم...

خوب هر چی باشه از خواهر دوستش خوشش اومده و از عکس العمل بقیه می ترسه.ولی من این ترسو قبول ندارم یعنی اصلا درکش نمی کنم...

تو رابطه ی دو نفر فقط دو نفر باید راضی باشن...

به بقیه چه اصلا؟

 

چه می دونم...

خودمم گیج شدم...

چرا باید این همه واسه ابراز علا قه اش بترسه؟

شایدم حق داره که پنهون کنه...

من که جای اون نیستم

ولی آخه؟که چی؟

نمی دونم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:9  توسط مهسا خلیلی پور  | 
امروز چهلمین سال درگذشت فروغ فرخزاده.

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

 

یادش گرامی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:39  توسط مهسا خلیلی پور  | 

 تموم شد...

۴ سال و نیم خاطرات خوب و بد توی دانشگاه. مرسی از همه ی دوستای خوبم که اومدن....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:4  توسط مهسا خلیلی پور  | 
بازویم را بالش سر می کنم

احساس می کنم که دلداده ی خویش ام

زیر ماه مه آلود.

(بوسون)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 19:30  توسط مهسا خلیلی پور  | 

قبل از اومدنش مست شدم

دیوونه وار می رقصیدم

گردنبندم پاره شد

ریخت رو زمین

زیر پای همه تیکه های گردنبندم وول وول می خورد

از گردنم درش آوردم

یهو دیدمش

سلام کردم

نگاهم می کرد؟

دوباره شروع کردم رقصیدن

برگشتم   

ندیدمش

دوباره یه چرخ زدم

یه طرف دیگه دیدمش

دور ایستاده بود و همه رو نگاه می کرد

توجهش به من بود اصلا؟

هوم؟

گردنبندم...

چشم تو چشم شدم باهاش

از نگاهم خوند چی می خوام بگم؟

یه جوری بود نگاهش

یه حسی داشت

شاید به خاطر مستی اش بود

بیچاره گردنبندم...

اصلا منو دید؟

چه جوری بگم که بفهمه ازش خوشم اومده؟

یا نه بگم که دوسش دارم؟

دارم عاشق می شم؟

هر چی هست حسی رو به وجود آورده که فکر می کردم مرده!

فکر می کردم مرده

تا اینکه اون اومد

نه  نیومد

بود

چند ساله که هست

من تازه دیدمش

از فکر بودن کنارش یه شادی به خصوصی سر تا پامو قلقلک میده

گردنبند بیچارم

وای که چقدر دوست داشتم بهش نزدیک تر می شدم

اگه.....

آدم بعضی موقع ها باید ملاحظه ی آدمای اطرافشم بکنه

چه کنم؟

صبر؟

گردنبندم...

...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط مهسا خلیلی پور  |